اگر شبی به
خانه ام آمدی
برایم
به جای چراغ
کمی آسمان بیاور!

+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:4 توسط رسول قنبری
|
یک
معشوق
و هزاران عاشق!

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:24 توسط رسول قنبری
|
ماهی
قرمز کوچولو
رفت
تا
دنیای جدیدی را تجربه کند!

+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 18:54 توسط رسول قنبری
|
نردبانـ ی
از انسانیت خواهم ساخت
برای
رسیدن به خدا !

+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:0 توسط رسول قنبری
|
حتی
کلیسا هم
خودش را
در آب
به خدا
نزدیکتر می بیند!

+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:1 توسط رسول قنبری
|
پیر هم که بشوی
باز
تو سلطان جنگلی!

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:22 توسط رسول قنبری
|
گلی
سرخ
برای یک دنیا عشق!
همین کافی نیست؟!

+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:0 توسط رسول قنبری
|
تا
روشنایی راهی نیست،
فقط
از زیر زمین
تا
روی زمین!

+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:1 توسط رسول قنبری
|
از غم هجر روی تو ، رفته ز کف قرار دل
گر ننماییم تو رخ ، وای به حال زار دل
نیست شبی که تا سحر ، خون نفشانم از بصر
زآن که غم فراق تو ، کرده تمام کار دل

برای اویی که می ستایمش!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:35 توسط رسول قنبری
|
آرشه ات را بیاور
و برایم
کمی
فقط کمی
"مرگ" بنواز!

+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:30 توسط رسول قنبری
|
مرا به جای بوف کور از کتابخانه بردارید و بخوانید!

+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:1 توسط رسول قنبری
|
آب
آیینه عشق گذران است

+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:40 توسط رسول قنبری
|
ای پناه هوس مردهای شب
همیشه گریه به دل، خنده به لب
غمگینم از غم و غصه ها تو
همدم آدم های بدون دل
نفس گرم تو از شعله دل
غمگینم از غم و غصه ها تو

+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:38 توسط رسول قنبری
|
وفاداری را از
آفتابگردان بیاموز
که حتی شب ها هم
به چهره ماه نمی نگرد!

+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:0 توسط رسول قنبری
|
دو راه بیشتر نداری:
یا شنا یاد بگیری
یا پرواز!

+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:4 توسط رسول قنبری
|
پروانه هم که باشی
بدون گل
زیبا نیستی!

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:0 توسط رسول قنبری
|
در
هزار توی زندگی
این بار
نوبت کداممان است؟
من
یا
تو ؟

+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 23:31 توسط رسول قنبری
|
به جز
کلبه ای آرام
از دنیا
دیگر چه می خواهی ؟

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:26 توسط رسول قنبری
|
انبوهه های تنها
چه راحت
در اجتماع
نابود می شوند!

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:3 توسط رسول قنبری
|
ای کاش
به جای سکوت
فریاد می کشیدی!

تولدت مبارک!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:59 توسط رسول قنبری
|
حتی
با یک قایق چتری نیز
می توانی خود را به ساحل برسانی!

+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:0 توسط رسول قنبری
|
انتخاب با توست،
می خواهی
بازیگر زندگی باش
یا
تماشاگر !

+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:36 توسط رسول قنبری
|
در
گردونه زندگی
نظاره گر بازی کدام بی پناهی هستیم؟

+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:34 توسط رسول قنبری
|
آنجا که
خورشید غروب می کند
زندگی من
شروع می شود!

+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:50 توسط رسول قنبری
|
آنقدر این
راه را
ادامه می دهم
تا برسم به جایی که
خطوط موازی هم به همدیگر می رسند!

+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:32 توسط رسول قنبری
|
زندگی می کنیم
همچون
یک حبابـ !

+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:10 توسط رسول قنبری
|
حتی
قصه های شهر فرنگ هم
جایی
زیر چتر همین آسمان است!

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:1 توسط رسول قنبری
|
در انتظار
طوفانـ ی
سهمگینـ م
تا
به حرکت وادارم کند.

+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:3 توسط رسول قنبری
|
از آسمان به زمین تبعید شدم؛
و از زمین
به خاک تبعید خواهم شد!

+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:21 توسط رسول قنبری
|